ناجوری به قلم مهدیه فیروزی
پارت هفتاد و یک :
اوضاع بهمریختهی عمارت ورهرام چندان خصوصی نبود، چشمان مشکی و بادامی کسری به بانو که با حالی خراب به درخت تکیه داده بود، خیره شد و موهای مشکیرنگش آشفته سپرده شده بهدست نسیم، دستش را در جیب شلوار سرمهایرنگش فرو کرد، موبایلش را بیرون کشید و نام مزدک را بین تماسهای اخیر لمس کرد. مشکوک به اوضاع به صوت بوقها گوش سپرد تا اینکه پس از چند لحظه تماس وصل شد.
لحظاتی در سکوت گذشت
مطالعهی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۹۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آذر
3واییییی چه هیجان انگیز🤭 قلبم حتی از رامی هم تندتر میزنه😂😁
۹ ماه پیشفاطمه زهرا
1چرا مزدک ازرامی عصبی شد؟این جریان چه ربطی به اون داشت؟ولیی جوری کت پارت خفنی بود😔✨
۱ سال پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
کلافگیش از اینهکه هربار نقشه میچینه ضربهای به ورهرام بزنه توی مهلکه رامی هم پیداش میشه؛ و مزدک نمیتونه به رامی آسیب بزنه پس نقشه بهم میریزه
۱ سال پیشفاطمه زهرا
2وو دوبارههه مزدکککک
۱ سال پیشفیونا
0جان! چه هیجانی👀🔥 و مزدک باز هم دورادور خودنمایی می کند🤌🏻😎 اون ماشینی که تعقیبشون می کرد از طرف اونی اومده بود که طرف دوم معامله ی رازانه؟ من قاطی کردم... یکتا طرف اول معامله ست و اونی که گویا ناشناسه، طرف دوم (یعنی اونی که قرار بوده محموله برسه به دستش)؟
۱ سال پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
فدای نگاهت✨ نه، این اتفاق کلا کار یکتا یعنی طرف اول معامله بود، از اونور ایرج نگران ناشناس بودن طرف دومه و حالش وقتی صبح کادو واسشون جسد کلاغ اومد با یه نامه یعنی تنها حرکت طرف دوم تا الان فرستادن اون نامه با جسد کلاغ بود.
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

Fatemeh
2وایییی جه پارت هیجانی و خفنی