پارت صد :
دست از جوریدن ماشین کشید و تماسش را پاسخ داد.
- الو آریا؟
آریا با شنیدن صدای مادر، سرگشته دستی به سرش کشید و لب زد:
- جانم مامان؟
صدای فریاد پدرش که مشغول مشاجره با شخصی نامعلوم بود، به گوشش خورد. گلاب با بغض لب گشود:
- دریا رو پیدا کردی؟
ناخودآگاه نگاهش به پشت سر و جسم دریا افتاد و با رنج چشم بست.
- نه!
زن سرفهای کرد و بغضش را فرو داد، سپس دهان گشود:
- آریا، نÙ
لطفا صبر کنید...

دلارام
2باز دمش گرم جلوی فیروز رو گرفت ، مرسی عالی ❤️❤️