پارت نود و نهم :
حیران به آریا نگاه کردم و بر خلاف میلم قطره خون روی مچش را دیدم. نفرت در تمام وجودم خونه کرد و اشک به چشمم دوید.
- منظورت چیه آریا؟ چی کارش کنم؟
آریا به طرف دریا -دریای زنده و مواج- رفت و همزمان فریاد کشید:
- بکشش!
بیدفاع روی شنها جا گرفتهبودم و با ترس در تلاش برای باز کردن دستانم بودم. قدمهای فیروز را نزدیک خود حس کردم ولی سر بالا نیاوردم. بغض را در گلو کشتم و آهسته گفتم:
لطفا صبر کنید...

آیرین
1میدونستم اون نکشتتش دریا خودکشی کرده و نهال از یه دید دیگه دیده