پارت نود و نهم :

حیران به آریا نگاه کردم و بر خلاف میلم قطره خون روی مچش را دیدم. نفرت در تمام وجودم خونه کرد و اشک به چشمم دوید.
- منظورت چیه آریا؟ چی کارش کنم؟
آریا به طرف دریا -دریای زنده و مواج- رفت و همزمان فریاد کشید:
- بکشش!
بی‌دفاع روی شن‌ها جا گرفته‌بودم و با ترس در تلاش برای باز کردن دستانم بودم. قدم‌های فیروز را نزدیک خود حس کردم ولی سر بالا نیاوردم. بغض را در گلو کشتم و آهسته گفتم:

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۸۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آیرین

    1

    میدونستم اون نکشتتش دریا خودکشی کرده و نهال از یه دید دیگه دیده

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️