پارت شصت و هفتم :

غرق کسالت قصد کرد سرش را زیر پتو ببرد و دوباره بخوابد که با بلند شدن صوت آلارم تماس موبایلش، نچ کوتاهی گفت و نیم‌خیز که شد، زیرلب به جان تماس‌گیرنده نق زد و در همان حال؛ دستش را دراز کرد و موبایل را از روی عسلی کنار تخت برداشت. چون نام یاوری را روی صفحه دید، نتوانست پاسخ ندهد.

- خب؛ باید کار مهمی داشته باشی که هشت نشده زنگ زدی.

و شنید:

- کارمون با دختره و آقای یکتا تم

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۹۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • آذر

    2

    آخخخ که من هومن رو دوستتتت✨️❤️ 🔥

    ۹ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    2

    ولی همه توی این رمان گناه دارن...

    ۱ سال پیش
  • فیونا

    1

    چه خوب هم قوانین بازی و بلده! هومن هم واسه خودش یه پا استاده ها...

    ۱ سال پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    فکر کنم اثرات زندگی توی عمارت ایرجه

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️