پارت چهل :
کانون خانه روستایی بیبی پر از صفا و صمیمیت است. برای شستن دستها راهی حیاط میشوم. زینب و برادرش به ترکی باهم حرف میزنند. کنار ظرف بزرگی که به عنوان ذخیره آب است، مینشینم. اینجا از آب لولهکشی خبری نیست. بااینکه شهریور است اما آب بسیار سرد است.
چند لحظه میگذرد اما دستم به سمت شیر نمیرود تا آن را باز کند.
- خوبی؟
سرم را به طرف رضا بر میگردانم. اینکه کÛ
لطفا صبر کنید...
