پارت چهل :


کانون خانه روستایی بی‌بی پر از صفا و صمیمیت است. برای شستن دست‌ها راهی حیاط می‌شوم. زینب و برادرش به ترکی باهم حرف می‌زنند. کنار ظرف بزرگی که به عنوان ذخیره آب است، می‌نشینم. اینجا از آب لوله‌کشی خبری نیست. بااینکه شهریور است اما آب بسیار سرد است.

چند لحظه می‌گذرد اما دستم به سمت شیر نمی‌رود تا آن را باز کند.

- خوبی؟

سرم را به طرف رضا بر می‌گردانم. اینکه کÛ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۷۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️