پارت چهل و یک :
وارد اتاق میشوم اما ذهنم جایی میان آن حیاط جا مانده است. رضا از بودن من در خانهشان خبر داشته است. گل ناز هم از بودن من در خانه رضا خبر دارد. کم کم پازل ذهنم کامل میشود. اما این را نمیفهمم که چرا باید برای گل ناز مهم باشد که من اینجا هستم؟
- حواست با منه؟
زینب دستم را میگیرد و لباس محلی را روی دستم قرار میدهد.
- بپوش. فکر کنم رنگ نارنجی و سبز خیلی بهت
لطفا صبر کنید...
