پارت سی و هشتم :
از این همه احساس راحتی با رضا تعجب میکنم. کمی خجالت میکشم و سرم را پایین میاندازم.
- ببخشید.
سرم را کمی کج میکنم و زیر چشمی به رضا نگاه میکنم که کلافه چشم به تخته سیاه دوخته است.
- این چند روزه که هستم یه طوری بیا که بعد من بیایی مدرسه.
نگران میشوم و این نگرانی آنقدر ازار دهنده میشود که دستم را سمت قلبم میبرم.
- میخواین حالا که شما هØ
لطفا صبر کنید...
