پارت هفده :

***
آرام و بی‌حرف میان سکوت مطلق مشغول خوردن قرمه‌سبزی با طعم و بوی بی‌نظیر هنر دست لیلا بودند. تنها صدای غالب بر خانه‌ی کوچکشان، صدای برخورد قاشق و چنگال به بشقاب‌های پیرکس عسلی‌رنگ بود. هر سه‌نفرشان به ظاهر ساکت بودند، اما ذهنشان درگیر مشغله‌های کمر شکن بود و چیزی از طعم غذا نفهمیدند. لیلا نگاه ناآرامش را به دخترکش که صورتش درهم بود و خبری از شادی و نشاط روزانه‌اش نبود، دوخت. Ø

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۹۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • حنا

    0

    اونجا که میگه بیدارم کنه *** شب بخونم 😆😆🤣🤣

    ۲ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    😂 😂 😂 😂 😂 😂

    ۲ ماه پیش
  • م

    1

    خب پسر سر به زیر حتما نمی تونسته کافی شاپ ببره وگرنه از خسیسیش نبوده،خیلیم آدم درستیه امیر،چیش مسخرست،حالا از لحاظ اعتقادی کمی اختلاف دارن 🤔

    ۳ ماه پیش
  • محیا

    1

    تیتاپ چرا خب کیک سفارش میدادی امیر 😆😆😆😆البته من تیتاپ خیلی دوست دارم 🫣🫣🫣😂😂

    ۵ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    دیگه اون وقت شب تیتاپ دم دست بود😂 😂

    ۵ ماه پیش
  • Aysan

    1

    ابراز علاقه به روش جدید: تیتاب🫣😂

    ۵ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    😂 😂 😂 😂 😂 😂 😂 😂 😂 خب چه کنه پسرمون

    ۵ ماه پیش
  • Aysan

    1

    تاینی دوقلو میداد حداقل ، تیتاب آخه😂😭

    ۵ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    😂 😂 😂

    ۵ ماه پیش
  • سمیرا

    1

    داستان خوبی وبه خوبی داره پیش میره امیدوارم در این راه موفق باشید

    ۱۲ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    سلام ممنون از نگاهتون امیدوارم تا آخر خوشتون بیاد🌸

    ۱۲ ماه پیش
  • نفس

    1

    وای عالی بود مخصوصا تعریف های راضیه منم از خنده مردم ممنون عاطفه جان

    ۱ سال پیش
  • پری

    2

    عالی بود ممنون آخرش راضی با امیر ازدواج میکنه و علیسانم باگونش 🤣

    ۱ سال پیش
  • م.ر

    2

    به منم اگه از روی علاقه تی تاب بدن عاشقش میشم راضیه خانوم😅

    ۱ سال پیش
  • ساناز

    1

    راضی خانوم شما هم کم کم به راه میای😂عالی بود این پارت

    ۱ سال پیش
  • ثریا

    1

    راضیه علیسان هم اونقدر ترسناک نیستا بچه مهربونیه🤭🦋

    ۱ سال پیش
  • ثریا

    2

    وایی این پارت عالی بود انقدر خندیدم ممنون عزیزم 😂😂😘

    ۱ سال پیش
  • رستا

    2

    دلم اب افتاد

    ۱ سال پیش
  • زینب

    3

    انشاالله که یه جوری مردونگی و بزرگیش رو نشونت بده که خودت عاشقش بشی

    ۱ سال پیش
  • ن.ز

    3

    خیلی خیلی دوس دارم داستانشو

    ۱ سال پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    ممنون و باعث دلگرمی هستین🌹

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️