پارت هفده :

ده دقیقه‌ی بعد ناهارم را به‌عنوان یک عصرانه‌ی پروپیمان به خوردم داد؛ به حدی که دیگر گنجایش شام را نداشتم. از این فرصت بهره بردم تا نگاهی به فایل حسابداری شرکت بیندازم. تکیه‌ام به تاج تخت بود و لپتاپ روی پاهایم. سرانگشتان پایم را در لحاف فرو بردم. گردن خشک و خسته‌ام را نرم و آهسته به طرفین حرکت دادم. خمیازه کشیدم و پشت پلک‌هایم را مالیدم. دو ساعت خیرگی به لپتاپ، چشمانم را خسته کرده بود.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۰۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م.ر

    0

    این اذر نمیدونم خوبه بده چه طوریاست🙃

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    نمیشه فهمید فازش چیه

    ۱ سال پیش
  • م

    0

    همینطور نخونده امضا می کنه،آذر خیلی آدم خوبیه که ازش میخواد شرکت رو بهش واگذار کنه بایکی از همین برگه ها میتونست شرکتش رو بخره

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    اعتماد چشم و گوش بسته به همین میگن

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️