پارت نود و هفتم :
انگار هزاران مورچه تنم را میگزیدند. با شتاب روی صندلی تکان خوردم و دستپاچه از بین دو صندلی جلو به دریا چشم دوختم. مقابل آریا ایستادهبود. بر سرش داد میزد و همزمان اشکهای گرمش روی صورت سرخش میریخت.
صدای قلبم را واضح میشنیدم... محکم به سینه میکوبید و قصد داشت به هر نحوی از سینهام بیرون بزند. نگاهم را دوباره به دستانم دوختم. دست و بال بستهام وحشتم را چند برابر میکرد. چه نقشه
لطفا صبر کنید...
