پارت نود و ششم :
حرف آریا مانند فرمانی بر او اثر کرد و او ایستاد. همان طور که با صورتی منقبض به ماشین آریا نگریست که حالا مقابلمان توقف میکرد، سوی من برگشت و بازوهایم را در دست گرفت.
- همین الان به خونه برگرد! آریا با تو کاری نداره! برو!
خواستم مخالفتی کنم که در سمت شاگرد ماشین باز شد و مردی از درون ماشین بیرون آمد. او برای دیدن مرد مرا رها کرد و چند قدم به جلو برداشت.
چهرهی مرد خیلی زود با نور چ
لطفا صبر کنید...

م
1خدا هردوتون رو لعنت کنه قاتلای کثیف عوضی 😡😔