پارت شانزده :
ـ بشین دختر، حرفهام طول می کشه.
حمید همیشه از آرام بودن پدرش و صبوریش حرف میزد اما نمی دانم چرا از شنیدن حرفهایی که می خواست بزند می ترسیدم.
در انتهاترین قسمت اتاق کنار در ورودی نشستم؛ آمنه و سعید هم کنارش نشستند.
ـ دختر جان جایی برای رفتن داری؟
بغض راه گلویم را بست و سرم را پایین انداختم و مرد که اسمش رسول بود ادامه داد:
ـ امکان داره پدرت تو رو ببخشِ و قبولت کنه؟
سرم
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۶۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

Nil
0چرا سراغ مادرش نمیره؟ نمیدونم توی دنیای واقعی همچین ادمایی هستن یانه... ولی من صحرا و خانوادش و حمید رو اصلا درک نمیکنم.