عشق معکوس به قلم مرضیه نعمتی
پارت صد و هشتم :
نمیدانم خواب بودم یا بیدار. احساس خلسه عجیبی میکردم و سستی و رخوت تمام وجودم را فرا گرفته بود. همه جا پیش چشمم سفید بود و روشن و در همین حال صدایی از دور دستها میشنیدم که بی شباهت به صدای رامین نبود و و من به سختی تلاش داشتم تا او را ببینم اما هر چه تلاش میکردم موفق به تماشای صورتش نمیشدم. فقط صدای او بود که در گوشم طنین انداز بود و نه هیچ چیز دیگر. به ناچار از تقلا کردن بر
لطفا صبر کنید...
