پارت صد و هشتم :

نمی‌‌دانم خواب بودم یا بیدار. احساس خلسه عجیبی می‌‌کردم و سستی و رخوت تمام وجودم را فرا گرفته بود. همه جا پیش چشمم سفید بود و روشن و در همین حال صدایی از دور دست‌‌ها می‌‌شنیدم که بی شباهت به صدای رامین نبود و و من به سختی تلاش داشتم تا او را ببینم اما هر چه تلاش می‌‌کردم موفق به تماشای صورتش نمی‌‌شدم. فقط صدای او بود که در گوشم طنین انداز بود و نه هیچ چیز دیگر. به ناچار از تقلا کردن بر

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۶۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️