عشق معکوس به قلم مرضیه نعمتی
پارت صد و نهم :
فصل 43
باران ریز ریز میبارید و من روی تخت و رامین در کنارم روی صندلی نشسته و در حال دلجویی بودم:
ـ وقتی گفتی از ایران میری فکر کردم برای همیشه تنهام میذاری و میری. گوشیم رو برداشتم تا بهت زنگ بزنم و بگم نری اما یدفعه...
ابروهای رامین با ناراحتی درهم رفت:
ـ اصلاً فکرشو نمیکردم که همچین بلایی سرت اومده باشه...
ـ کی بهت گفت که من بیمارستانم؟
ـ آرزو.
ـ کج
لطفا صبر کنید...
