عشق معکوس به قلم مرضیه نعمتی
پارت صد و هفتم :
فصل42
تمام تنم درد می کرد و نفسم به سختی بالا میآمد. در آن لحظات سخت و جانفرسا فقط در فکر یک نفر بودم و بس! رامین! کسی که بارها و بارها او را از خود رنجانده بودم و افسوس که آنقدر بد حال بودم که حتی نمیتوانستم خواستهام را از کسی درخواست کنم چون قادر به حرف زدن نبودم. ماسک اکسیژن روی دهانم بود و اگر برداشته میشد برای همیشه با دنیا وداع کرده بودم. توی خواب و بیداری بودم که صدای مØ
لطفا صبر کنید...
