پارت صد و هفتم :

فصل42
تمام تنم درد می کرد و نفسم به سختی بالا می‌‌آمد. در آن لحظات سخت و جانفرسا فقط در فکر یک نفر بودم و بس! رامین! کسی که بارها و بارها او را از خود رنجانده بودم و افسوس که آنقدر بد حال بودم که حتی نمی‌‌توانستم خواسته‌‌ام را از کسی درخواست کنم چون قادر به حرف زدن نبودم. ماسک اکسیژن روی دهانم بود و اگر برداشته می‌‌شد برای همیشه با دنیا وداع کرده بودم. توی خواب و بیداری بودم که صدای مØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۰۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️