عشق معکوس به قلم مرضیه نعمتی
پارت صد و ششم :
از دانشگاه بیرون رفتم و دوباره هزار فکر به مغزم هجوم آوردند. در حال رد شدن از خیابان بودم که ماشینی کنارم متوقف شد و صدای رامین را شنیدم:
ـ مژده سوار شو!
به کنارم نگاه کردم و ماشین رامین را دیدم و خودش را پشت فرمان. از آشفتگیاش کم نشده که بیشتر هم شده بود. در وضعیتی نبودم که سوار ماشینش شوم. آب دهانم را فرو دادم و گفتم:
ـ خودم میرم. اتوبوس هست.
ـ گفتم سوار شو!
آنقدر محÚ
لطفا صبر کنید...
