عشق معکوس به قلم مرضیه نعمتی
پارت صد و پنجم :
شبی که در خانه عمه بدری بودم، تا صبح به حرفهای فرزاد فکر کردم و احساسم به مانی را سنجیدم. حالا که ماجرای عشق مانی جدی شده بود کم کم احساس برادرانهای که از او در ذهن خود ساخته بودم داشت فرو میریخت و طور دیگری نگاهش میکردم اما هر چه که میکردم نمیتوانستم عشق رامین را هم از قلبم بیرون کنم و میدانستم که مانی این را هم نمیخواست. با صدای شاد نسیم که میگفت: «عمه! مژده بده!
لطفا صبر کنید...
