پارت صد و چهارم :

داخل بیمارستان چشمم به مهرناز افتاد که در حال گریه بود و مادرم و لادن هم در کنارش اشک می‌‌ریختند. عمو ناصر و پدرم هم با چشمان سرخ گوشه‌‌ای ایستاده بودند و فرزاد هم بغض کرده سرش را به دیوار تکیه داده بود. آنقدر دیدن این صحنه برایم تلخ بود و بیانگر اتفاقی ناخوشایند که ناگهان فریاد زدم:
ـ سر مانی چی اومده؟!
مهرناز گریه تلخی سر داد و گفت:
ـ تصادف کرده!
قلبم فرو ریخت و رنگ از رو

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۱۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️