عشق معکوس به قلم مرضیه نعمتی
پارت صد و چهارم :
داخل بیمارستان چشمم به مهرناز افتاد که در حال گریه بود و مادرم و لادن هم در کنارش اشک میریختند. عمو ناصر و پدرم هم با چشمان سرخ گوشهای ایستاده بودند و فرزاد هم بغض کرده سرش را به دیوار تکیه داده بود. آنقدر دیدن این صحنه برایم تلخ بود و بیانگر اتفاقی ناخوشایند که ناگهان فریاد زدم:
ـ سر مانی چی اومده؟!
مهرناز گریه تلخی سر داد و گفت:
ـ تصادف کرده!
قلبم فرو ریخت و رنگ از رو
لطفا صبر کنید...
