پارت دوم :

نیش دوستی
کسل و بی حوصله در حیاط قدم میزد...امشب قرار بود برای تولدش مهمانی خانوادگی بگیرند و مادر از همین حالا مشغول آماده کردن شام و وسایل مهمانی بود و دیگر وقت نمی کرد او را برای بازی کردن به پارک ببرد.
دور حیاط خانه کمی راه رفت تا چیزی برای سرگرم کردن خودش پیدا کند.
روی فرغون گوشه ی حیاط نشست ولی خب ،همبازی نداشت که او را هل بدهد.... ناراحت از فرغون پیاده شد و به سمت باغچه رفت.... یک تکه چوب برداشت و خاکهای باغچه را کنار زد تا بفهمد ته این باغچه کجاست ،اما به جز خاک و چند کرم خاکی دراز چیز دیگری پیدا نکرد.
یک لحظه به سرش زد تا کرم های خاکی را مثل سری پیش از وسط دو نیم کند و بعد آنها را به سر یک تکه چوب ببندد و داخل تنگ ماهی اش بیندازد تا مثلا ماهی گیری یاد بگیرد، اما یادش افتاد با این کارش یکی از ماهی هایش بعد دو روز مرد ....
ترسید که تنها ماهی قشنگش با این کار از بین برودو پشیمان شد.
خاکها را سر جایشان برگرداند و از تکه تکه کردن کرم ها چشم پوشی کرد.
دوباره به گوشه و کنار حیاط سرک کشید تا بلکه چیزی پیدا کند و سرگرم شود .
لانه ی مورچه ها را که دید فکری به ذهنش رسید....می خواست مثل دفعه ی قبل تلمبه بادی را بیاورد و لوله اش را داخل لانه ی مورچه ها کند .... تا مثلا به آنها تنفس مصنوعی بدهد....سری پیش با این کارش تمام مورچه های بخت برگشته با تنفس به ظاهر مصنوعی مثل دیوانه ها به بیرون از سوراخشان هجوم آوردند .... و مریم کوچولو سخاوتمندانه با تیغ خارهای باغچه به بدنشان میزد که مثلا واکسن میزنم تا مریض نشید.... و در آخر با توبیخ مادر مواجه شد که چرا حشره ای زبون بسته رو اذیت میکنی ؟؟.... دوست داری یکی به بدن خودت سوزن بزنه؟؟.....
با به خاطر آوردن توبیخ مادر دست از سر مورچه ها برداشت (البته خدا به آنها رحم کرد.)
چشمانش می سوخت ... فصل بهار برای مریم کوچولو ارمغان خوبی نداشت.
تا این فصل بهار تمام شود مریم از دست حساسیت چشماهیش به گرده افشانی گلها کلافه میشد.... به سمت شیر آب رفت و دست و صورتش را شست تا بلکه سوزش چشمهایش بهتر شود.
ـ دخترم تو حیاط چیکار میکنی؟
ـ فعلا که هیچی .... کلی هم حوصله ام سر رفته.
ـ دوباره نری سراغ جک و جونورای باغچه ......گناه دارن مامان.
ـ نه به خدا مامان....البته به سرم زد ولی وقتی یاد حرف شما افتادم زودی پشیمون شدم.
ـ خوبه ....یکم دیگه خودتو سرگرم کن تا کارتونت شروع بشه.
مریم کوچولو دوباره به حیاط برگشت تا خودش را سرگرم کند.
به لانه ی یاکریم گوشه ی حیاط خیره شد و چشمهایش برق زد اما خیلی زود از انجام کاری که می خواست انجام دهد منصرف شد....
چرا که دفعه ی پیش با هزار زحمت رفته بود روی چهارپایه و بچه ی یا کریم را از لانه اش بیرون آورده بود را هنوز یادش بود .
جوجه یا کریم مدام دهانش را باز می کرد و او فکر می کرد جوجه گرسنه است ...چند تا کرم از باغچه بیرون کشیده بود و به زور چوب کبریت داخل دهان جوجه یاکریم چپانده بود.
طفلی جوجه یاکریم از زور آن همه غذا ترکید.
پدر و مادر بابت این کارش کلی دعوا یش کرده بودند.
با جلوی دمپایی اش چند سنگ ریزه را جا به جا کرد ....اصلا سابقه ی خوبی در برخورد با حیوانات نداشت.
چند وقت پیش پدر برایش یک جوجه رنگی خریده بود... شب دزدکی جوجه را به اتاق خوابش برده تا جوجه اش تنها نباشد و نترسد و موقع خواب او را کنار خود در رختخواب خواباند .... صبح که از خواب بیدار شد دید جوجه زیرش له شده .... این بار این قدر گریه و شیون کرد که پدر و مادر دیگر سرزنشش نکردند.
جوجه ی بینوا را طی یک مراسم محترمانه همراه با دوستش امیر علی در باغچه دفن کردند .... چند تا سیخ چوبی دور قبر به همراه روبان مشکی گذاشتند.
امیر علی اشکش در نمی آمد ولی خودش سنگ تمام گذاشت از بس گریه کرد ... بعد هم یک بسته خرما را همراه امیر علی بالای سر قبر جوجه خوردند...فاتحه بلد نبودند....ولی مدام صلوات می فرستاد تا بلکه جوجه او را ببخشد.
بی حوصله و نا امید دوباره شروع به قدم زدن کرد ... از این گوشه حیاط به آن گوشه ی حیاط می رفت و خیلی ناراحت بود ،از خودش نا امید شده بود.
همیشه حیوانات و جانوران را اذیت می کرد .... ولی این سری آخر در مورد جوجه اش اصلا عمدی در کار نبود.
خیلی وقت بود که تصمیم گرفته بود دیگر حیوانات را اذیت نکند ،چون مادرش به او گفته بود.
(خودت رو بزار جای اون حیوانات و حشرات ، دوست داری یکی به بدنت تیغ بزنه ؟؟ .... دوست داری یکی از وسط نصفت کنه ؟؟ ... دوست داری یکی این قدر به زور بهت غذا بده تا بترکی؟؟....)
و مریم خیلی ترسیده بود ،اصلا دوست نداشت بلاهایی که بر سرجانوران آورده بود یک روزی بر سر خودش بیاید.
کم کم از بی کاری تصمیم گرفت به داخل خانه برود که چشمش به پاکت شیرینی خالی افتاد... مادر شیرینی های آن را درون دیس چیده بود و پاکت را در سطل آشغالی گوشه ی حیاط انداخته بود.
ولی درون پاکت چیزی تکان می خورد .... جلوتر رفت تا بهتر ببیند.
یک زنبور داخل شهد شیرینی گیر کرده بود.
خواست خودش به تنهایی به زنبور کمک کند و نجاتش بدهد.... اما به یاد عملیات های نجات گذشته اش افتاد که هیچ کدام موفقیت آمیز نبوده اند و پشیمان شد.
فریاد کنان مادرش را صدا زد و از او برای نجات زنبور کمک خواست.
مادر کمی آب روی شهد ریخت و با یک چوب کبریت زنبور را از شهد جدا کرد و او را داخل یک ظرف یکبار مصرف گذاشت.
ـ مریم جان قطره قطره رو پایش آب بریز تا از شهد شیرینی جدا شه .... زیاد آب نریزی خفه اش کنیا.... مواظب باش نیشت نزنه ....من کار دارم باید برم سر وقت غذام.
و مریم با خوشحالی سرش را تکان داده بود و از مادرش اطاعت کرد.
هر چند دقیقه یک بار بر روی پای زنبور قطره ای آب می چکاند و کمی از شهد شیرینی روی چوب کبریت زد و جلوی سر زنبور گذاشت تا زنبور بخورد و گرسنه نماند.
با شور شعف با زنبور حرف میزد.... از همه چی می گفت.... از حساسیت چشمهایش ... از پدر و مادرش... از تنهایی اش و اینکه خواهر و برادری ندارد .... از عذاب وجدانش بابت اذیت حیوانهایی که قبلا آنها را می دید.
و زنبور تکان نمی خورد ... مریم با خودش گفت تو که هیچی نمی فهمی ... حشره ای... حالا اگه گربه بودی یا سگ یا پرنده شاید می فهمیدی....
آخه می دونی من تو تلویزیون دیدم صاحب سگ ها وقتی بهشون میگن بشین سگ ها می شینن.... یا وقتی میگن برو اون توپ رو بیار به حرفشون گوش می کنن .... ولی فکر نمیکنم حشره ها بفهمن ما آدمها چی میگیم.
زنبور باز هم تکانی نخورد.
مریم ترسید فکر کرد زنبور مرده است با چوب کبریت آرام به بدنش زد ....زنبور تکان شدیدی خورد و بال بال زد و به یکباره پرواز کرد.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۷۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Nil

    0

    فک کنم زنبوره جدی جدی نشسته بود به حرفای مریم گوش بده😂

    ۶ ماه پیش
  • Nil

    0

    آخ وقتی بچه بودم یه پرنده زخمی خودش رو رسونده بود حیاطمون و یه گوشه مرده بود. چه مراسمی که براش نگرفتم.😂 هییییی یادش بخیر...

    ۶ ماه پیش
  • مبینا

    2

    آخی چه بامزه. فکر کنم اولین موجودی بود که از دستش زنده موند

    ۱ سال پیش
  • آنیا

    2

    طفل معصوم مریموزنبورجان

    ۱ سال پیش
  • Sky

    2

    مریم چه وزه و حرص دراره🙄 طفلی جک جونورا💔

    ۱ سال پیش
  • آمنه

    5

    واقعا خدا رو شکر لازم بگیم که این زنبور بخت برگشته زنده موند ای کاش زنبور برای تشکر یک بوسه وسط دو آبروی مریم میذاشت تا نشون بده تشکر کرده

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️