پارت سی و هفتم :
من به دو راهیِ اصلی رسیده بودم ولی آیوار قبل از اینکه چشم اعظمی بهش بخوره، به سمت سالن همایش پرید و غیب شد. اَی که از صفحهی روزگار غیب بشی.
دل آشوبه گرفتم و از ترس فشار ناخودآگاهی به کمرم وارد کردم؛ جوری که همونجا سر جام بیحرکت موندم. نه میتونستم برگردم و نه میتونستم فرار کنم.
صدای پاشنه بلنداش توی راهرو میپیچید، اونم خیلی خشن؛ میترسیدم اون پاشنههای تیز تو
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۸۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
ایناز
0آخه چرا اینجوری شد نت این جا کار نمیکنه ضعیفه این برنامه کنده چرا انقد زیاد این جوری خیلی سخت شد برا ماهی کع اجازه نداریم *** نصب کنیم
۱۲ ماه پیش
حمیده خوشبخت | نویسنده رمان
عزیزم روبیک پیام بده
۱۲ ماه پیشتارا
14ای نگارررر ری*دم به بخت و اقبالت عزیزم
۱ سال پیشNahalak ♡
15تررر زدی نگار 💩...گل برای گل آخه😂😂
۱ سال پیشزری
0بابا سطل عن اخه
۱ سال پیشکیانا
0عالییییی خیلی خوببببببب بود
۱ سال پیشافسون
4گل برای گل😂😂😂😂 وایی نگار یه کاری کن تا به فنا نرفتی
۱ سال پیشA
1نگار بلاخره شانستو دیدمو نمردمم شانس گت مثل ستاره سهیله
۱ سال پیشA
4بلاخره بعد دو تا سطل بی نتیجه ی حرکت نگار جواب داد ممنونم من در حسرن نذاشتی🥹🤣
۱ سال پیشهستی
0آفرین نگار ادامه بده پر قددت😍🖐🏻👍👍👍
۱ سال پیشی بنده خدا
1واااای خیلی خوب بود 😂دمت گرم حمیده
۱ سال پیشآرام شیپر
0خدایا چقدر *** این دختر
۱ سال پیشفریبا
0به افتخارش👏👏
۱ سال پیشmahdiyeh
2خیلی خوبهههه خدایی 😂😂 نگار به ممبر میروددددد وای ددم وای 🤩
۱ سال پیشمدیر کل
2آفرین نگار تو میتوانی😂😂😂
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

گیسو کمند
4خدایا کمکش کن اینجا دیگه گند نزنه