پارت سی و ششم :

اون حتی یادش بود که با انگشت روی شن‌ نقاشی‌های نامعلوم می‌کشیدم.
حتی یادش بود... که زیر چشمام با مدادهای فانتزی و اکلیلی، ستاره کشیده بودم.
اون انگار اکلیل‌های روی صورتم رو مثل ستاره‌ها و کهکشان کشیده بود... .
زیر لب با صدای خش‌داری زمزمه کردم:
- من به آسمون نگاه می‌کردم و تو به من... تو همیشه به من نگاه می‌کردی.
پس اینجا جعبه‌ی جادوییِ تو بوده مدوسا، تو بالاخره حاضر ش

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۸۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • برفین

    2

    به قران به موسی به عیسی به ممد به علی به رصا قسم اگه قبل از ایوار باکس دیگه ای ازدواج کرده باشه و بچه از یکی دیگه باشه شیری که بهت ندامو حلالت نمیکنم خودکشی میکنم حمیده خونم بیفته گردنت از عذاب وجدانم شده اخرشو درست کنی😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭خاک به گورمممممم

    ۵ ماه پیش
  • Ati

    0

    عررررررررر قلبم تو دهنمههه

    ۶ ماه پیش
  • مادمازل

    1

    پیس پیس نگارو 😂 من چطور باور کنم این *** بزرگ شده بنز سوار میشه.😍 بچه پرو میگه اومدم بگم هنوزم دوستت دارم. اسیرتم در مسیرتم😂 وای میگه رابطه خاک بر سری ادم و آروم میکنه تو چرا خشن شدی😂 واقعا ستم کش قیصری

    ۶ ماه پیش
  • مادمازل

    2

    تو *** کویر قلب منی 💔 😭 آی حمیده خب نگار طلاق میگیره میره با آیوار الهی آمین 😭 💔 از اونور هم دلم به حال شوهر نگار سوخت یه لحظه اونجا که نوشتی صداش بم و با بغض بود.

    ۶ ماه پیش
  • مادمازل

    1

    من به آسمون نگاه میکردم و تو به من، تو همیشه به من نگاه میکردی.💔 تو بالاخره حاضر شدی من رو با بقیه شریک بشی 💔 آیوار قبلا همه نقاشی هاش و فروخته بود به غیر از نقاشی های نگار. حالا اونارو به نمایش گذاشته بار این گناه چیه؟ مگه نگار چیکار کرده؟😢 💔

    ۶ ماه پیش
  • رویا

    1

    حس میکنم آخرش قراره از غم عر بزنیم ولی نگار و آیلار بهم میرسن . شاید یه اتفاقی بیوفته که غم انگیز باشه ولی این دوتا هستن مثل هری پاتر کخ پایانش ما به خاطر مرگ لوپین و فِرِد گریه میکردیم ولی شخصی اصلی ها زنده بودن و خوشبخت شدن

    ۷ ماه پیش
  • ...

    15

    نباید از ایندش میگفت..الان من دیگه آینده رو ک گفت کامل حدس زدم و متوجه شدم چ خبره ضدحال خوردم

    ۱ سال پیش
  • حمیده خوشبخت | نویسنده رمان

    زود تصمیم نگیر... سوپرایزه

    ۱ سال پیش
  • عسل

    21

    میترسم مثل رمان لالایی پاندورا یهو یکی ازشون روح بشه...یهو یه پایان غم انگیز داشته باشه....در کل منظورم اینه انقدری نویسنده بخواد مثل حدسیات خواننده ها در نیاد که یه پایان عجیب غریب براش درست کنه...

    ۱ سال پیش
  • نسی

    7

    وای خدا با این حرفت بیشتر کنجکاو شدم🥹🥹من طاقت این سوپرایز طولانی زو ندارم

    ۱ سال پیش
  • مدوسا

    1

    🤣🤣دوست عزیز تو حتی نمیتونی پارت بعدیش و حدس بزنی چه برسه اخرش

    ۸ ماه پیش
  • فن مهرداد

    3

    نه اینکه گفت خیلی بهتر و هیجانیش کرد

    ۱۱ ماه پیش
  • طرفدار نگار

    5

    اصلااااا ناراحت نباش ضدحال نمیخوری حمیده هردو خط ی چی می نویسه میگیم این دیگه آخرشه دو خط بعدش ی سورپرایز بزرگتر هس تا آخر پارت یدور اپیلاسیون میشی خودتم نمیدونی از شوقه یا ناراحتی،اصلانم حدس نمیشه زد چی میشه بعدش

    ۱۱ ماه پیش
  • نرگس فن نگار

    0

    پایان غمگین داره نمیدونم پایان شاد داره نمیدونم فقط میدونم خودم ریختم برگام موندفقط باید بخونی

    ۱ سال پیش
  • Helia

    2

    غمگین برای به لحظه ام دارم میمیرم رسما نه به فصل اول که دهنم جر خوردم آنقدر خندیدم نه به الان که گلوله گلوله اشک می ریزم و بغض میکنم

    ۸ ماه پیش
  • Mahdis

    3

    بخدا غمگین تموم بشه خودمو میزنمم🫡

    ۸ ماه پیش
  • حمیده خوشبخت | نویسنده رمان

    آجی گول این پارتا رو نخور😂😂😂

    ۸ ماه پیش
  • زهرا

    4

    من با این رمان چقدر گریه کردم و خندیدم انگار باهاشون زندگی کردن من رو توی واقعیت کشوندن ممنون ازت حمیده خیلی خفنی

    ۹ ماه پیش
  • ....

    4

    حمیده خدا لعنتت کنه چرا داری این بلاروس سر ما میاری

    ۱۱ ماه پیش
  • گیسو کمند

    0

    و این داستان ادامه دارد بازم گل کاشتی نگار جون ،ب این منوال پیش بری کلا ازت ناامید میشم دختر

    ۱۱ ماه پیش
  • Anita

    8

    یاد دیالوگ آیوار تو فصل 2 افتادم که میگفت (ما پسرا تو دوران نوجوونیمون فن پلنگ ملنگای *** میشیم من دقیقا همون قدر فنتم)

    ۱۲ ماه پیش
  • Anita

    4

    یاد دیالوگ آیوار تو فصل 2 افتادم که میگفت (ما پسرذ تو دوران نوجوونیمون فن پلنگ ملنگای *** میشیم من دقیقا همون قدر فنتم)

    ۱۲ ماه پیش
  • Roghayyeh

    0

    از اینکه در اینده هم دیگه رو میبینن خیلی خوش حالم

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️