پارت نود و پنجم :
پاهایم نای راه رفتن نداشت. ده دقیقه بیوقفه در امتداد ساحل پیاده طی میکردیم و هر چند دقیقه، از دور تنها چند چراغ روشن در ویلاها و خانههای اطراف میدیدیم. نمیفهمیدم دنبال چه میرفت و چه امیدی او را تا این حد مشتاق کردهبود.
جرات اعتراض هم نداشتم. کوچکترین حرفی که میزدم او میگفت: "میتونی برگردی!" کلافه از باد تندی که حرکتم را کند میکرد، دستم را به بازوی او چسباندم و گفتم:
لطفا صبر کنید...

Zahra
1الهی نهال چه لحظه هایی رو گذرونده