پارت نود و پنجم :

پاهایم نای راه رفتن نداشت. ده دقیقه بی‌وقفه در امتداد ساحل پیاده طی می‌کردیم و هر چند دقیقه، از دور تنها چند چراغ روشن در ویلاها و خانه‌های اطراف می‌دیدیم. نمی‌فهمیدم دنبال چه می‌رفت و چه امیدی او را تا این حد مشتاق کرده‌بود.
جرات اعتراض هم نداشتم. کوچک‌ترین حرفی که می‌زدم او می‌گفت: "می‌تونی برگردی!" کلافه از باد تندی که حرکتم را کند می‌کرد، دستم را به بازوی او چسباندم و گفتم:

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۹۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Zahra

    1

    الهی نهال چه لحظه هایی رو گذرونده

    ۱ سال پیش
  • راز

    1

    بیچاره ها چقد ترسیدن

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️