پارت صد و بیست و ششم :
همان روز توى خانهى عمهنزهت فکر کرده بودم ایکاش آشتىمان چند ماه عقب مىافتاد؛ وقتى ماجراى خسرو و نگار تمام مىشد. بعد فکر کرده بودم توى این چند ماه خیلى رفتوآمد نکنم که مولود چیزى بفهمد اما دیروز او زنگ زده بود و براى ناهار امروز دعوتمان کرده بود: بعد از ده سال، میخواى فقط چند دقیقه عیددیدنى کنى؟ میاین دور هم میشینم یاد قدیما مىکنیم. خسرو و ماهرخ رو هم بگو. اگه میخواى خودم
مطالعهی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۱۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
زهرا z
2روزت مبارک بانوی خوش قلم 🥰😘🌹
۷ ماه پیش
لیلا مردانی | نویسنده رمان
همچنین برشما. ممنون نازنینم❤️🥰
۷ ماه پیشاسرا
1بانوهنرمندایران زمین روزت مبارک❤
۷ ماه پیش
لیلا مردانی | نویسنده رمان
عزیز دلید؛ همچنین برشما🙏🩷🥰
۷ ماه پیشاسرا
1دروغ گویی مولودبعداینهمه خواهرت داره ازخونت تعریف میکنه یه تشکریه ممنون میگفت همشه بهونه ست🙏😑
۷ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
1وای از اون روزی ک بفهمن نگار زن امیر محمده