پارت صد و هشتم :

آن قدر با سمیه غرق خاطرات قدیمی می شویم و به رفتار های سمیه می خندم که متوجه گذشت زمان نمی شوم.
سمیه گوشی اش را چک می کند و در همان حالت می گوید:
ـ شوهرت یه جوری با محبت نگات می کنه که اگه نمی دونستم چند ماه بهم محرم بودین، فکر می کردم امشب اولین شبتونه!!!
برمی گردم و مچ بشیر را می گیرم که خیره من است اما او غافلگیر نمی شود و چشمکی می زند.
در حالی که لبخندی روی لبم است، بر می گردم

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۴۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    2

    یعنی ژرفی باز می تونه بچه دار بشه؟ امیدوارم بتونه،بشیر گناه داره 🥺🙏🏻

    ۵ ماه پیش
  • اسرا

    3

    بشیرژرفیچقدرمناسب هم هستن🙏

    ۵ ماه پیش
کپی شد!