پارت صد و هفتم :

به ماشین برمی گردم و بشیر در حالی که دستم را گرفته است، می گوید:
ـ خوبی؟
سری تکان می دهم.
ـ انتخاب من نبوده که پدر و مادرم همچین آدم هایی باشن، پس کاریم از دستم برنمیاد.
بعد از شش ماه بالاخره قبول می کنم که عقد کنیم، بشیر چند باری دور خودش می چرخد و با استرس شروع به شمردن کار های که باید انجام دهد، می کند.
نزدیکش می شوم و از پشت بغلش می کنم.
ـ اولین و مهم ترین کار اینه که

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۴۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    2

    هردو هم سن و هم کلاسی بودن،ولی این یه پدرمادر بدذات داشت که حتی قبل مرگشم پشیمون نبود از کاراش،تازه بچهاشم انداخت گردنش چون فکر می کرد سهم ارثشون از ننه رو خورده 😮😡🙏🏻🖤

    ۵ ماه پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    هییییییی

    ۵ ماه پیش
کپی شد!