پارت صد و دوم :

با بشیر تماس می گیرم که با خبرش کنم که تماسم را رد می کند و بلافاصله خودش تماس تصویری برقرار می کند.
ـ خانم من، نفس من چطوره؟؟؟
بشیر مدادی پشت گوشش است و از کارگاه خارج می شود.
ـ من خوبم، تو چطوری؟
ـ منم خوبم، دارم میرم برای ناهار.
ـ بشیر من دارم با خواهرم میرم یه سر به مامانم بزنم، خواستم بهت خبر بدم.
بشیر گوشی را دو دستی می گیرد.
ـ صبر کن، صبر کن، کجا میری؟؟
ـ م

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۱۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    3

    چه غلطا! بچه اول معمولا لوس می شن نه مثل دشمن خونی 😮🙏🏻🖤

    ۹ ماه پیش
  • شیدا

    2

    کی گفته ک بچه هایه اول لوس میشن😳 تهتغاری رو شنیده بودیم نه بچه اول🫣 اونم نه تو همه خانواده ها

    ۸ ماه پیش
  • اسرا

    6

    خداییش،این بهونش قابل قبول نیست 🙏

    ۹ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️