پارت چهارده :

_ تشریف می‌برین؟
_ بله.
_ اگه اجازه بدین، همراهی‌تون می‌کنم. موضوعی هست که باید تنها باهاتون در میون بذارم.
هومن به تأکیدش روی کلمه‌ی پوزخند زد. چشمانم گرد شد. نوید از گوشه‌ی چشم، منزجرانه نگاه در سراپایش گرداند و چند ثانیه به جای بوسه‌ام روی لباسش خیره شد. صورتم داغ شد. نوید برافروخته نگاه از او گرفت. هومن که به هدفش رسیده بود، متواضع گفت:
_ مواظب خودت باش، عشقم. گوشیتم رÙ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۱۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م.ر

    0

    یه کاسه ای زیر نیم کاسه هست

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    صد در صد

    ۱ سال پیش
  • م

    0

    این همه ۱ طمینان به هومن و آذر داره خودشو خونه نشین کرده امیدوارم خیانت بزرگی نبینه 🤔

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    😎😎

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️