پارت صد و پنجاه :

- فکر نمی‌کردم خودت باشی پشت تلفن.
صدایش آرام و لزج به جانش خزید و تنش لرزید. باز آن لحظه در ذهنش جان گرفت و تکرار شد. خودش بود؛ همان صدایی که زیر گوشش پچ می‌زد. همان که نفس‌های هرزش روی صورت او می‌رقصید.
نفسش را عمیق و طولانی بیرون فرستاد. کسری صدای مهیار را شنید که باز دم گوش تکرار کرد:
- آروم باش. نفس عمیق بکش. به پناه فکر کن... به سایه.
به خاطر سایه هم آنجا بود. اگر آب دهانش ر

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۸۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    0

    چقد دلم میخواد این پسره ی عوضی از همون بالا بیفته،ولی میترسم باز کابوسای ساحل تکرار شه

    ۱ سال پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    برای ساحل اتفاقی نمیفته نگران نباشید

    ۱ سال پیش
  • آسمان

    0

    آفرین ساحل تو از پسش بر میایی دختر 👌👏👏👏

    ۱ سال پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    دخترمون قویه

    ۱ سال پیش
  • محیا

    0

    چقدر حساس شده. خیلی نگرانم برای ساحل

    ۱ سال پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    نگران نباشید اتفاقی براش نمیفته

    ۱ سال پیش
  • فاطی

    0

    نفس کم دارم دنبال ذره ای اکسیژن میخواهم فریاد بزنم..کاش معجزه ای اتفاق بیفتد دستم را در دستی پنها بگذارم تا من را نجات دهد...

    ۱ سال پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    بسیار عالی ممنونم

    ۱ سال پیش
  • ترنم

    0

    ساحل زود باش پناه رو نجات بده فرار کن

    ۱ سال پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    😔

    ۱ سال پیش
کپی شد!