چنگار به قلم حنانه بامیری
پارت صد و پنجاه :
- فکر نمیکردم خودت باشی پشت تلفن.
صدایش آرام و لزج به جانش خزید و تنش لرزید. باز آن لحظه در ذهنش جان گرفت و تکرار شد. خودش بود؛ همان صدایی که زیر گوشش پچ میزد. همان که نفسهای هرزش روی صورت او میرقصید.
نفسش را عمیق و طولانی بیرون فرستاد. کسری صدای مهیار را شنید که باز دم گوش تکرار کرد:
- آروم باش. نفس عمیق بکش. به پناه فکر کن... به سایه.
به خاطر سایه هم آنجا بود. اگر آب دهانش ر
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۸۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

حنانه بامیری | نویسنده رمان
برای ساحل اتفاقی نمیفته نگران نباشید
۱ سال پیشآسمان
0آفرین ساحل تو از پسش بر میایی دختر 👌👏👏👏
۱ سال پیش
حنانه بامیری | نویسنده رمان
دخترمون قویه
۱ سال پیشمحیا
0چقدر حساس شده. خیلی نگرانم برای ساحل
۱ سال پیش
حنانه بامیری | نویسنده رمان
نگران نباشید اتفاقی براش نمیفته
۱ سال پیشفاطی
0نفس کم دارم دنبال ذره ای اکسیژن میخواهم فریاد بزنم..کاش معجزه ای اتفاق بیفتد دستم را در دستی پنها بگذارم تا من را نجات دهد...
۱ سال پیش
حنانه بامیری | نویسنده رمان
بسیار عالی ممنونم
۱ سال پیشترنم
0ساحل زود باش پناه رو نجات بده فرار کن
۱ سال پیش
حنانه بامیری | نویسنده رمان
😔
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
0چقد دلم میخواد این پسره ی عوضی از همون بالا بیفته،ولی میترسم باز کابوسای ساحل تکرار شه