چنگار به قلم حنانه بامیری
پارت صد و چهل و هشتم :
نور سرد مانیتورها مثل تیغی کهنه چهرۀ حشمتی را قاچ زده بود. پشت میز شلوغ، قهوهای نیمهخورده، سیمهای درهم، صفحهکلیدهای پر از لکه و نگاه بیرمق مأمور شبزندهدار، همه درهم پیچیده بودند؛ مثل مغزی که خواب را سالهاست فراموش کرده.
حشمتی دومین فنجان قهوه را لاجرعه بالا داد و خم شد سمت میکروفن. بین خودش و جنون سرد مهیار فقط یک Enter فاصله بود.
سرگرد بهمنی لاغر و عصبی، با دستهایی
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۸۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

حنانه بامیری | نویسنده رمان
ممنون از شما که همراه قصه اید عزیزم
۱ سال پیشاکرم بانو
0واقعا که این بشر دوپا چه چیزهایی که نمیسازه
۱ سال پیش
حنانه بامیری | نویسنده رمان
بله دقیقا
۱ سال پیشفخری
0بسیار عالی قلمت مانا عزیزم❤❤🌹🌹
۱ سال پیش
حنانه بامیری | نویسنده رمان
ممنونم از شما که همراه قصه اید عزیزم
۱ سال پیشفاطی
0دنیای امروز چیزی فراتر رفته...حقیقت دیگر واقعی نیست پشت ابرها مانده ابری که ساخته دست انسان است
۱ سال پیش
حنانه بامیری | نویسنده رمان
بله دقیقاً همین طوره
۱ سال پیشفاطی
0آسمان رنگی دیگر به خود گرفته غمگین و پراز حرف..صبح که میشود حرفهای آسمان مانند برف روی زمین پرشده هر کدام از دانه های برف پراز رمز و رازهای نهفته دنیای دیگر به دور از باور و تصور..فقط چکمه ای میخواد تا روی آن قدم بزنی و بشنوی زیر پایت له میشود و ناله ای از آن برمیخیزد..
۱ سال پیش
حنانه بامیری | نویسنده رمان
بسیار عالی نوشتید ممنونم
۱ سال پیشترنم
0پس درست حدس زده بودم..ممنون از پارت❤️
۱ سال پیش
حنانه بامیری | نویسنده رمان
بله دقیقا حدستون درست بود
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

آسمان
0قلمتون مانا ممنون بانو جان🙏👌