پارت صد و چهل و دوم :

وقتی چراغ نفتی‌مان کم‌سو می‌شد، وقتی باد از لای درز پنجره گوشه‌ی لحاف را بالا می‌زد. وقتی گلاره کوچک بود و بی‌قرار توی بغلش گریه می‌کرد. همان لالایی که بعد از رفتن هورامان رنگ دیگری گرفت. پلک‌هایم را بستم، صدای ئه‌دا توی گوشم بود. دلم می‌خواست بخزم توی آغوشش، صورتم را بچسبانم به گردنش و فقط بو بکشم. صدای لالایی زن ادامه داشت و با هر واژه‌اش بند دلم کشیده‌تر می‌شد. همه چیز خوب بود،

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۰۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    0

    آخ که دلم خنک شددستت درد نکنه سیروان حالشو جا آوردی،خیلی عالی بود نوسنده جان سپاس

    ۱ سال پیش
  • سمیه نوروزی | نویسنده رمان

    ممنونم که همراه هستین🙏🏻❤

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️