گلباش به قلم سمیه نوروزی
پارت صد و چهل و دوم :
وقتی چراغ نفتیمان کمسو میشد، وقتی باد از لای درز پنجره گوشهی لحاف را بالا میزد. وقتی گلاره کوچک بود و بیقرار توی بغلش گریه میکرد. همان لالایی که بعد از رفتن هورامان رنگ دیگری گرفت. پلکهایم را بستم، صدای ئهدا توی گوشم بود. دلم میخواست بخزم توی آغوشش، صورتم را بچسبانم به گردنش و فقط بو بکشم. صدای لالایی زن ادامه داشت و با هر واژهاش بند دلم کشیدهتر میشد. همه چیز خوب بود،

لطفا صبر کنید...

م
0آخ که دلم خنک شددستت درد نکنه سیروان حالشو جا آوردی،خیلی عالی بود نوسنده جان سپاس