پارت صد و چهل و یک :

کنار بدنه‌ی رنگ و رو رفته‌ی اتوبوس، کمک راننده صدایش از میان دود و همهمه‌ی پایانه بلند بود.
- بیستون، هرسین، هفت چشمه.... اهواز، جانمونی.
جوان آفتاب‌سوخته چنان با حرارت نام شهرها را فریاد می‌زد، انگار خودش با پای پیاده مسیرها را رفته بود. نگاهی به بلیت توی دستم انداختم. صندلی‌مان ردیف سوم، سمت چپ بود. خواستم قدم روی پله‌ اول بگذارم که سیروان از پشت لباسم را گرفت و به پیرزنی خمÛ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۰۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    0

    این نکبت دیگه از کجا اومد هیز بدبخت

    ۱ سال پیش
  • سمیه نوروزی | نویسنده رمان

    ممنون از نگاهتون🙏🏻

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️