گلباش به قلم سمیه نوروزی
پارت صد و چهل و یک :
کنار بدنهی رنگ و رو رفتهی اتوبوس، کمک راننده صدایش از میان دود و همهمهی پایانه بلند بود.
- بیستون، هرسین، هفت چشمه.... اهواز، جانمونی.
جوان آفتابسوخته چنان با حرارت نام شهرها را فریاد میزد، انگار خودش با پای پیاده مسیرها را رفته بود. نگاهی به بلیت توی دستم انداختم. صندلیمان ردیف سوم، سمت چپ بود. خواستم قدم روی پله اول بگذارم که سیروان از پشت لباسم را گرفت و به پیرزنی خمÛ

لطفا صبر کنید...

م
0این نکبت دیگه از کجا اومد هیز بدبخت