گلباش به قلم سمیه نوروزی
پارت صد و چهل و سوم :
صدای سیروان از لابهلای شاخههای خوابزدهی ذهنم عبور کرد و از خواب نیمه سنگینم گذشت.
- ههناسهکم...گلباش...بیدارشو، رسیدیم.
- اهواز؟!
به پنجره اشاره کرد. پلکهایم سنگین بود، ولی حرکت سایههایی که پشت پنجره تکان میخوردند، مرا به هوشیاری کشاند. آنسوی شیشهی غبار گرفته، صحنهای از کابوس جان گرفته بود. یک ردیف نیروی بسیجی با لباسهای خاکی و اسلحههایی که از شانه آو
لطفا صبر کنید...

میم
0خیلی خوب توصیف کردید اهواز جنگ زده رو، تاحالا فکر می کردم اهواز کمتر آسیب دیده که آواره های خرمشهد وآبادان می رفتن اونجا 😔🙏