پارت صد و چهل و سوم :

صدای سیروان از لابه‌لای شاخه‌های خواب‌زده‌ی ذهنم عبور کرد و از خواب نیمه سنگینم گذشت.
- هه‌نا‌سه‌کم...گلباش...بیدارشو، رسیدیم.
- اهواز؟!
به پنجره اشاره کرد. پلک‌هایم سنگین بود، ولی حرکت سایه‌هایی که پشت پنجره تکان می‌خوردند، مرا به هوشیاری کشاند. آنسوی شیشه‌ی غبار گرفته، صحنه‌ای از کابوس جان گرفته بود. یک ردیف نیروی بسیجی با لباس‌های خاکی و اسلحه‌هایی که از شانه آو

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۶۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    0

    خیلی خوب توصیف کردید اهواز جنگ زده رو، تاحالا فکر می کردم اهواز کمتر آسیب دیده که آواره های خرمشهد وآبادان می رفتن اونجا 😔🙏

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️