پارت بیست و یک :

دقیقا دو روز و نیم از ایده‌ی زیبای سورن مبنی بر پیاده‌روی در دل شب می‌گذشت.استثنائا توی این اتفاق ماورائی من هیچ آسیبی ندیدم و فقط سورن یه‌کم احساس درد و کوفتگی می‌کرد که همین موضوع باعث شد مسعود بهمون شک نکنه.چون اگه من آسیب می‌دیدم قطعا کلی سوال پیچمون می‌کرد.
سر ظهری دختر میشا اومده بود پیش مسعود و من هم که حوصله‌ش رو نداشتم به طبقه‌ی دوم اومدم.سورن هم من رو همراهی کرد و باهام

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۴۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!