پارت هفتاد و نهم :

به موهای ژولیده اش دستی کشید و وقتی سر سینا را آهسته از روی پایش بر میداشت با صدایی که کوهی از غم، راه کلامش را بسته بود آهسته و بیجان زیر لب تشکر کرد. هومن دستی به پشت گردنش کشید و در حالیکه از نگاه کردن به چشمان غمگین مژده طفره میرفت سری آهسته جنباند و زیر لب گفت:
- خواهش میکنم.
حالا که ذهنش آرامتر شده بود و خشمش کمرنگتر، کمی شرمگین و ناراحت به نظر میرسید. شاید برای عصبانیت ناخوا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۸۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    0

    دلم میخواد ازدست نگار وهومن سرموبزنم تو دیوار

    ۱۱ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️