به ژرفی اندوهت به قلم سعیده براز
پارت هشتاد و هشتم :
صبح بعد از رفتن ادیب اول از همه به ننه زنگ می زنم.
ـ دخترم خوبی؟ دیشب چی شد؟
ـ خوبم ننه نگران نباش، رگ خوابش دستمه فوری آرومش کردم.
آن قدر لحن صدایم شاد بود که ننه یک درصد هم به حرف هایم شک نکرد و خیالش راحت شد.
بهار، خواهر بزرگ تر ادیب هم تماس گرفت و جویای احوالم شد.
ـ دختر من شرمنده تو شدم، من ازت خواستم به پریماه کمک کنی و اون سوتفاهم پیش اومد، ادیب که کاری باهات نکرد.
لطفا صبر کنید...

م
2یهو چرا اینجوری شد،اینکه تو فاز فداکاری اومد جلو،چرا هر کی به ژرفی می رسه گرگ می شه،شاید زیادی مظلومه 😮🥺🙏🏻