پارت هشتاد و هشتم :

صبح بعد از رفتن ادیب اول از همه به ننه زنگ می زنم.
ـ دخترم خوبی؟ دیشب چی شد؟
ـ خوبم ننه نگران نباش، رگ خوابش دستمه فوری آرومش کردم.
آن قدر لحن صدایم شاد بود که ننه یک درصد هم به حرف هایم شک نکرد و خیالش راحت شد.
بهار، خواهر بزرگ تر ادیب هم تماس گرفت و جویای احوالم شد.
ـ دختر من شرمنده تو شدم، من ازت خواستم به پریماه کمک کنی و اون سوتفاهم پیش اومد، ادیب که کاری باهات نکرد.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۲۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    2

    یهو چرا اینجوری شد،اینکه تو فاز فداکاری اومد جلو،چرا هر کی به ژرفی می رسه گرگ می شه،شاید زیادی مظلومه 😮🥺🙏🏻

    ۱۲ ماه پیش
  • زهرا

    2

    چقدربد تمام عمرت به خاطردیگران زندگی کنی و یه روزبرا دل خودت زندگی نکنی وتمام اینها منشا بی پناهی وبی کسی

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️