پارت هشتاد و چهارم :

ادیب ابتدا مرا به طلا فروشی برد و برای سحر یک جفت گوشواره خرید و بعد هم به پاساژی رفتیم.
جلوی مغازه ی لباس زیر مکث کرد و بعد دستم را گرفت و داخل مغازه برد.
فروشنده بعد از خوشامد گویی نظرم را در مورد طرح و رنگ لباس پرسید.
در حال نگاه کردن و انتخاب طرح و رنگ مورد نظرم بودم که ادیب خودش چند طرح و رنگ انتخاب کرد.
می دانستم باید به این وضع عادت کنم اما حق انتخاب نداشتن، موضوعی نبود Ú

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۲۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مهسا

    1

    این ژرفی هم که هرکی به پستش می خوره قاطی داره. یارو باید بره پیش روانشناس بدجور کنترلگره

    ۶ ماه پیش
  • مادمازل

    1

    الهی بگردم برای بچه ها😭 💔 این ادیب هم که وسواسی و... از آب در اومد. واقعا زن ها خیلی رنج میکشن تو زندگی زناشویی... زن های زیادی هستن که هیچ لذتی نمیبرن و مجبور و محکوم به سکوت هستند. چون تو جامعه مردسالار ما،اصولا اصلا مردها آموزشی نمیبینند اعتماد به نفس بالاتری دارن و حق خودشون و وظیفه زن میدونن

    ۶ ماه پیش
  • آمنه

    1

    سعیده بانو چرا ادیب اینکار رو کرد اخه با وجود ۲بچه حتی توی *** ها شیر نمیمونه که بدنش بوی بد بگیره واقعا بهونه بنی اسرائیلی که میگن اینه پارت عالی بانو

    ۱۲ ماه پیش
  • اسرا

    3

    آخه بیچاره بچه ها🙏😭😡

    ۱۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️