پارت هفده :

توی خواب عمیقی بودم که یهو با تشکم از زمین کنده شدم و روی سورن که کنارم خوابیده بود افتادم.سورن هم برای یه لحظه از خواب پرید و بدون این‌که چشم‌هاش رو باز کنه آخی گفت.اولش فکر کردم زلزله اومده اما کمی بعد فهمیدم مسعوده.همون‌جوری که روی سورن افتاده بودم تشک پیچ‌مون کرد و از پشت فشار شدیدی بهمون وارد کرد.قشنگ حس می‌کردم که استخون‌هام دارن تو بدن سورن فرو می‌رن.بعد از ده پونزده ثانیه بالØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۰۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️