پارت دوازده :

او پسردایی مادرم بود و آدم معتمد و دوست صمیمی پدرم. پدرم همیشه او را بهترین انتخاب برای آذر می‌دانست. از کودکی به علاقه‌ی این مرد به آذر واقف بودم و همین‌طور به غرور عمه‌ام. او پس از ضربه‌ای که در عنفوان جوانی به احساساتش وارد شد، یاد گرفت عواطفش را پشت دیوار تفاخر پنهان کند و در برخورد با نوید سرسخت و جدی باشد. جدیتی که باورش نداشتم و مطمئن بودم به نیت سرکوب احساسی‌ست که پیش از تجربه‌

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۲۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م.ر

    0

    چه بلایی سر افرا میارن لعنتی ها😢😢

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    افرا خودش بلاست

    ۱ سال پیش
  • م

    0

    چرا اینقدر ضعیف عمل میکنه و زود وساده از توهینایی که بهش میشه میگذره ،این منشی چطور باید حرات کنه مسخره کنه لباسایی که با سلیقه و علاقه خودش پوشیده 🤔😠

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    پشت همه اینا دلیله

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️