پارت یازده :

_ خیلی خب، آروم باش! هرچی تو بخوای!
تسلیم شدنش آرامم نکرد. مطمئن بودم در یک روز نزدیک، باز هم حرف فروش کارگاه را پیش می‌کشد. پشت دستم را محکم روی عرق پیشانی‌ام کشیدم.
_ بشین، بگم برات یه لیوان آب بیارن!
سپس تلفن را برداشت و با منشی تماس گرفت. نگاهم را روی میزش چرخاندم. لپ‌تاپ و قلمدان و تلفن و یک پرونده روی آن بود. شدیداً میل داشتم چیزی را بشکنم تا آرام شوم، اما باید مقابل آذر احت

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۳۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • د

    0

    فقط همین یه نفر آدم دوست وفادار پدرش بوده آذر تمام تلاشش رو می کنه هم از افرا دورش کنه هم به بهانه ای اخراجش کنه

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    نوید خیلی خوبه

    ۱ سال پیش
  • م.ر

    1

    چه عادت بدی داره افرا 😔

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    خیلی😞

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️