پارت نهم :

دو ساعت بعد در ماشین مشکی شرکت نشسته بودم. روکش‌های چرم و سیاه صندلی‌ها از تمیزی برق می‌زدند. فضای داخل ماشین، بوی ملایم براق‌کننده‌ی بدنه‌ی داخلی را می‌داد. طبیعت سبز به‌تندی از مقابل چشمانم می‌گذشت، اما زیبایی‌اش نظرم را جلب نمی‌کرد. تمام هوش و حواسم پیش هومن بود. دیگر

رمان فوق برای چاپ ارسال شده است و دیگر امکان مطالعه آن وجود ندارد. با تشکر از درک و توجه شما خوانندگان عزیز

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۳۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • کبری

    0

    آره احساس میکنم داره جالب میشه کنجکاو شدم

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    باعث خوشحالیه😍

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️