پارت هفتم :

هومن وقتی که مرا در حلقه‌ی افسونش دید، بااعتمادبه‌نفس ابراز علاقه کرد. هنگامی که آذر را در جریان گذاشتم و ابراز تمایل کردم، در خانه قیامت به پا شد. سرسختانه مخالفت می‌ورزید. او را همشأن و هم‌طبقه‌مان نمی‌دانست. چند بار در میان سیل اهانت‌هایش دل‌دل زدم بگویم که شأن خود را حÙ

رمان فوق برای چاپ ارسال شده است و دیگر امکان مطالعه آن وجود ندارد. با تشکر از درک و توجه شما خوانندگان عزیز

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۳۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نازلی

    2

    منم مثل افرا خوشحال شدم تیر هومن به سنگ خورد. چه معنی میده نگاه خاصت رو به هر کی بندازی

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    منم همین طور

    ۱ سال پیش
  • مریم

    2

    خیلی دلم می خواد برسیم به اونجای قصه که درمورد آذر و گذشته شه

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    🙂🙂🙂

    ۱ سال پیش
  • شکوه

    1

    افرا چقدر حسوده. البته با شناختی که از عمه اش داره حق داره

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    حق داره

    ۱ سال پیش
  • آیناز

    2

    قشنگ معلومه هومن یه شخصیت جاه طلب داره. اول با عمه گرم گرفته بعد دید منفعتش بودن با افرا ست

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    😎😎😎

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️