در انتظار سرنوشت به قلم یکتا ولی زاده
پارت شصت و پنجم :
تمام وجود لیلا داغ شد. موهای فردارش را از زیر مقنعه عقب داد و پشت گوشش زد و بیتکلف و روراست گفت:
ـ معلومه که شما رو یادم هست. کاری باهام داشتید که دنبالم میگشتید؟
ـ بله، یه کار واجب. یعنی برای من خیلی واجب بود، وگرنه پیتون نمیگشتم.
لیلا لبخندی عمیق زد و بیمقدمه گفت:
ـ من الآن بیمارستان محل خودمونم. میتونیم همدیگه رو اینجا ببینیم.
دل حسام فروریخت. پشت فرمان بÙ
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۳۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
اکرم بانو
0به پای هم پیرشید انشاالله
۱ سال پیشراز
2ای جان گفت نگران نباش من هستم
۱ سال پیشزهرا
2خداکنه لیلابخاطردل مژگان ازحسام دوری نکنه
۱ سال پیشزهرا
3جای حساسی تموم شدبی صبرانه منتظرپارت جدیدم ممنون ازشمانویسنده عزیز
۱ سال پیشزهرا
2نگران نباشیدمن هستم زیباترین جمله عاشقانه ای که ازنظرلیلاحسام بهش گفته😍
۱ سال پیشم.ر
1حسام با لیلا شرایط شبیه هم هستش😪
۱ سال پیشمریم
2تاخواست شروع بکنه به حرف زدن پارت تموم شد
۱ سال پیشاسرا
1خوبه بلاخره حسام لیلادیدامیدوارم حرف دلش بگه🙏
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

م
0🙏🙏🙏🙏🙏🙏🥰🤩🌺🌷☺️💝👌😘💋😍