پارت شصت و ششم :

احساسی به لیلا می‌گفت واقعاً حسام قابل اعتماد است و می‌تواند همیشه کنارش بماند. گونه‌هایش رنگ گرفت و برای لحظه‌ای نگاه آشفته‌اش را پایین انداخت. حسام همه‌ی آن‌چه را که از سر گذرانده بود، در ذهنش مرور کرد و یک‌دفعه گفت:
ـ الآن چه کاری از دست من برمی‌آد؟
لیلا انگار که چیزی را به خاطر آورده باشد، سند خانه را از جیب ساک بیرون آورد و به سمت او گرفت:
ـ شوهر مژگان رو گرفتن. مژگان

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۳۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    2

    امیدوارم حسام وکیوان مثل مژگان و لیلاباهم دوست شن

    ۱ سال پیش
  • زهرا

    2

    یعنی حسام جون قراره چیرودرست کنه😍 چقدرخوب شد بعدزایمان مژگان کیوان میره پیشش

    ۱ سال پیش
  • زهرا

    3

    اخی یکی ازیکی خجالتی تر چقدر حضورحسام به موقع بودوصددرصدکمک میکنه به کیوان تابه زندگیش سروسامون بده

    ۱ سال پیش
  • زهرا

    1

    اخی گل پسرچه زودخودمونی هم شد میگه نامزدشم😍

    ۱ سال پیش
  • اسرا

    1

    نامزدلیلا😁🙏

    ۱ سال پیش
  • راز

    2

    عالی بود مطمئنم حسام ب کیوان کمک میکنه زندگیش رو درست کنه

    ۱ سال پیش
  • م.ر

    1

    خدا گر ز حکمت بندد دری حکایت مژگان ولیلا هستش 😊

    ۱ سال پیش
  • زینب

    4

    انگار خدا اینا رو برام هم ،سر راه هم قرار داده تا بهم کمک کنن.

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️