افلاس به قلم زهرا خزائی
پارت یک :
نگاهی پوست سفیدم که از مامان به ارث برده بودم انداختم..اندامِ تو چشمم باعث شده بود برای رفتن به سر هرکاری مامان کلی گیر بده که توی یه محیط تر و تمیز پا بزارم...
مانتوی کرم رنگم رو که اصلا بدن نما نبود یه چیز خیلی ساده بود پوشیدم و از اتاق کوچیک و نقلیم بیرون زدم...
مادرم مثل همیشه روی ویلچر مشکی رنگش نشسته بود و خیاطی میکرد.
دست از چارچوب در گرفتم و برای لحظه ای مات زیبای مادرانهَ ش شدم.
چقدر یه زن میتونست قوی و مستحکم باشه که با وجود تموم سختی ها،بازهم سرپا بمونه و زندگی کنه.
تمام تلاشم و تمرکزم روی این بود که مادرم یک روز عمل بشه و از روی اون ویلچر لعنتی بلند شه و مثل قدیم راه بره و من قربون صدقه ی هرقدمش بشم.
با ذوق به سمتش راه گرفتم و از پشت سر دستام رو دور گردنش حلقه کردم:
_خسته نباشی مادرم مثل اینکه بازم مشغولی مگه من نمیگم خودت رو خسته نکن،من نمیدونم اون کیه که واسه تو پارچه میاره و توام با کمال میل میدوزی،و الا پارچشو تو سرش میکوبم،آخه چرا بازم...
با قرار گرفتن دستاش روی دستم،حرفم نصفه موند:
_از دست تو مهوا مگه میشه من همینجا مثل مترسک بشینم و توی هیچ کاری کمک احوال تو نباشم دختر،این امکان نداره..
لبخند دندون نمای زدم و برای دیدن چهره ی ماهش،چرخیدم و رو در روش قرار گرفتم:
_آه مامان گلم آه... خیلی خب بگذریم امروز قراره به یه گل فروشیه خیلی مهم و بزرگ تو تهران پارس معرفی بشم و شروع به کار کنم.
شما دعا کن محیط گرم و خوبی داشته باشه،من بتونم بی دردسر پول در بیارم،اون وقت زندگیمون از اینی که هست خیلی بهتر پیش میره و منم دیگه شمارو روی این دو چرخ نمیبینم..
مادرم پارچه ی آبی رنگ دستش رو روی میز خیاطی گزاشت و رو به آسمون دستاش رو بلند کرد:
_دختر الهی عاقبتت بخیر باشه! من دیگه باقی عمرم رو این چرخه،انقدر خودتو اذیت نکن...
اخم کردم:
_دیگه نزن این حرف رو اصلا خوش ندارم بشنوم..
چشم روی هم گزاشت و مشغول کارش شد:
_فقط قبل از رفتن،یه نهار بزار حامی از مدرسه میاد،گرسنه نمونه.
دست رو چشمام گزاشتم و با خوشحالی به سمت آشپزخونه راه افتادم.
***
سر و صدا و بوق های مهیبِ مترو،شنواییم رو داشت مختل میکرد!
انگار که داشتم دیر میرسیدم،منتظر روی سکوی مترو ایستاده بودم تا بتونم اولین نفری باشم که سوار میشه و بلکه این دفعه رو از مترو جا نمونم...آخه همیشه وقتی کارم به مترو میوفتاد به شدت استرسی میشدم و نمیتونستم از بین اون همه آدم وارد شم و متاسفانه جامیموندم..
با دیده شدنِ مترو و سرعتِ بی نهایتش،که وارد تونل شده بود،جلو رفتم و با سرعت و برق و باد وارد شد..
همه ی مردم با زمزمه و سر و صدا از روی نیمکت ها بلند شدن و برای وارد شدن به داخل آماده بودن..
همونطور لبهی سکو ایستاده بودم و در های مترو یکی پس از دیگری از کنارم میگذشت و در حرکتتنگ بود،که یه آن با قرار گرفتن یکی از در ها رو به روم و ایستادنش جلوم،چشمام برق شادی زد و با عجله وارد شدم..
نمیدونم خوش شانسی بود یا اقبال بلندم که حتی یک صندلی خالی هم گیر آوردم و تا رسیدن به تهران پارس،روش جا خوش کردم و تکون هم نخوردم.
مطالعهی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۳۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
یلدا
0خیلی خوب است چقدر عالیست ❤❤
۱ سال پیشهستی
0عالی تا الان
۱ سال پیشزلیخا
0تا اینجا خوب بود و کمی هیجان داشت
۱ سال پیشMahsa
0خیلی خوب بود
۱ سال پیشریما
0خلی خوشم آمد میخام بیشتر بخونم
۱ سال پیشرها
0عالییییی هست واقعاً بی نظیرهه
۱ سال پیشمعصومه
0تا اینجا عالی بوده
۱ سال پیشNegar
0فعلا که خوب بود
۱ سال پیشزهرا
0عالی بود. من خیلی دوست داشتم باحال بود از این ها زیاد بزارید. ذالیسیعهلسساکپزژژ
۱ سال پیشهستی
0عالی بود خخخخخ
۱ سال پیشMabdi8074@gmail.com
0عالی دوس دارم
۱ سال پیشفاطمه
0بسیار عالی
۱ سال پیشمنومکئ
0خمعهخنلذفغعتربقلف5غ
۱ سال پیشسنا
0خیلی احساسی و زیباس
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

anil
0پارت اولش بود فعلا و خوب بود