پارت بیست و هشتم :
راه آمده را بر میگردم، قبل از اینکه مادر بفهمد که چه شاهکاری یاد گرفتهام و دارم دزدکی به حرفهایش گوش میدهم.
وارد اتاقم میشوم و بشقاب میوه را روی میز تحریرم میگذارم. چشمانم تشنه خواب هستند. روی تخت دراز میکشم و طبق عادت همیشگی، پتو را روی سرم میکشم و فقط بینیام را بیرون از پتو قرار میدهم.
به خودم قول میدهم که فقط ده دقیقه چشمانم را ببندم و بعد برای ادØ
لطفا صبر کنید...
