پارت بیست و هفتم :


لبخند پر رنگی به عمه می‌زنم و با ذوق می‌گویم:

- عمه غرغر نکن دیگه. بذار یه چایی بیارم باهم بخوریم.

پس از خوردن چای عمه می‌رود و من به اتاقم می‌روم و غرق درس خواندن می‌شوم. روزها و شب‌ها برایم مانند برق و باد می‌گذرند و کم کم به سمت شهریور نزدیک می‌شویم. این روزها پدر را خیلی کم می‌بینم و مادر هم مشغول نوشته یک مقاله تخصصی در رشته خود است. فضای خانه یک سکوت زجرآور دار

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۱۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️