رسپینا به قلم زهرا خزائی
پارت شصت و نهم :
تایماز همانجا منتظرم ایستاده بود، تکیه داده به ماشین، با آن نگاه گرم و مطمئنش که همیشه دلم را میبرد.
وقتی نزدیکش شدم، چرخید و گفت:
-بابا ماشالا! همین بود؟! واقعا سریع آماده شدی!
با خنده شانهاش را ضربه زدم و گفتم:
-وقتی تو وعده همچین چیزی رو بدی، معلومه باید سریع آماده بشم!
او هم خندید و در ماشین را باز کرد.
-بشین سریع بریم تا از گشنگی دوباره عصبی نشدی!
ماشین که
لطفا صبر کنید...
