پارت شصت و ششم :

لبخند زدم. هرچند هنوز زخم‌هایی در دلم باقی مانده بود، اما می‌دانستم که این آغاز تازه‌ای برای من است.
همه دور میز ناهارخوری بزرگ عمارت نشسته بودند. فضای سالن گرم و صمیمی بود، اما هنوز هم حس سنگینی گذشته گاهی خودش را نشان می‌داد. نگاه‌های مهربان اعضای خانواده و صدای آرام گفتگوهایی که ردوبدل می‌شد، کمی از آن سنگینی را کم می‌کرد.
تایماز مثل همیشه کنارم نشسته بود و مراقب بود چیزی

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۶۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️