ماه خاکستری به قلم زهرا خزائی
پارت صد و چهارده :
-بخاطر همکاری که با پلیسا داشته و اینکه توی زندان هم مشکلی درست نکرده عفو خورده.
اشک هام روی صورتم جاری شد، بغلش کردم و گفت:
-آرکا مرسی، مرسی که اومدی توی زندگیم و این همه خوشبختم کردی.
روی موهام رو بوسید و گفت:
-من باید ازت تشکر کنم بهم یه زندگی جدید داری.
نفس عمیقی کسیدم و گفتم:
-این حرف رو نزن آرکا، بابام کجا میمونه؟
-خونه خودش میمونه فعلا ولی توی فکر فروششه. <
لطفا صبر کنید...
