پارت بیست و پنجم :
با دیدن سکینه که از پلههای مطبخ بالا آمد، خنده را از صورتم پاک کردم و جواب سلامش را دادم.
نگاه خیرهای به من کرد و قلبم تند زد نکند بیفایده چیزی از دیدار ممنوعهی شب قبل یا قرار امروز در ایوان امامزاده به او گفته باشد. او اما لبخند زد:
- ماشاالله شازده خانم! خوش قدم بوده این طفل یک روزه که اینقدر امروز بشاش شدید!
حتما عجیب بود که صبیهی افسردهی برادر آق
لطفا صبر کنید...
